سلام من برگشتم
سلام به داداش پورنگ که از دست ما فراری شده
و سلام به دوستای خوبم که خیلی دوستشون دارم مثل مژگان ، نرگس ، زینب ، سولماز، مهسا ، ستاره ، نسیم ، سحر ، شیوا ، ناز ، ژاله ، رونی ، عارفه ، الهام ، مهدیه ، یاس ، تینا ،دریا ، حدیثه ، هاله ، سپیده ، زهرا و خلاصه سلام به همه دوستای عمو پورنگی خودم حالتون که خوبه شکر خدا ![]()
وای بچه ها دیدید امروز توی اخبار جوانه ها عمو پورنگ رو نشون داد عجب جشنی بوده جای همه ما خالی بوده
اما چرا جشن رو توی برنامه کودک نشون نداد
یعنی ممکنه فردا یا پس فردا نشون بده اگه می دونید ترو خدا بگید
اما بریم سراغ سفر خودمون ![]()
من با سوغاتی برگشتم
براتون سوغاتی مجازی آوردم.حتما الان با خودتون می گید سوغاتی مجازی چیه 

سوغاتی اول 
یه متن قشنگ که وصف عمو پورنگ یا همون داداش پورنگ خودمه که البته برای ما هم که دیگه بزرگ شدیم اما نمی خوایم بزرگ باشیم ...
خدا کوچکترها را دوست دارد 
هر کس که بزرگ شود و اسم خودش را بگذارد آدم بزرگ من دوستش ندارم . بزرگها زود عصبانی می شوند ، زود خسته می شوند و حوصله وسطنا بازی کردن را ندارند . ظهرها می خوابند و اگر کوچکترها بخندند داد می زنند هییییییییییییییییییییس ! بزرگترها حرف می زنند . آنقدر زیاد که یادشان می رود چه گفته اند . پارک رفتن یادشان می رود . چیزی از قایم موشک و دوچرخه سواری بلد نیستند . بزرگترها اگر عصبانی شوند به هم حرفهای زشت می زنند . بزرگترها گاهی چیزهایی را می گویند که در موردش هیچ نمی دانند . بزرگترها حواس پرت هستند و کم حافظه . این نشانه خوبی برای شناخت آنهاست .
بعضی آدمها بزرگ شده اند و سبیل در آورده اند و ظهرها هم می خوابند ، اما هنوز آبنبات دوست دارند و از تاب خوردن خوششان می آید . آنها بزرگ نیستند ، اما چون قدشان بلند شده و با بزرگها حرف می زنند کوچک هم نیستند . آنها آدمهای خوبی هستند که کوچک بودن را فراموش نکرده اند . آدمهایی که خدا دوستشان دارد .
درست مثل عمو پورنگ ..................................................
سوغاتی دوم 

یه عکس خوشگل که نرسیده نشستم فتوشاپش کردم اگه زحمتی نیست نظرتون رو راجب عکسایی که فتوشاپ می کنم بگید ![]()

سوغاتی سوم 


یه شعر قشنگ که می تونه آرزوی عمو پورنگ و همه ما هم باشه .
بالها پروازها 
کاشکی این دستهایم بال بود ، می پریدم رو به سوی آسمان ، خانه ای می ساختم بر روی آن ، می شدم همسایه رنگین کمان
توی دریای بزرگ آسمان ، خانه ام می شد شناور مثل قو ، هر کسی می خواست مهمانم شود ، بال خود را قرض می دادم به او ، ماه شب می شد چراغ خانه ام ، مثل یک فانوس توی روستا ، زیر نور نقره ای رنگش شبی ، می نشستم یا که می خواندم دعا
در میان چشمه های صاف ابر، پا برهنه می زدم گاهی قدم ، تا دلم می خواست توی چشمه ها ، بوسه ها بر روی باران می زدم ،
آه من پرواز می خواهد دلم ، ای خدا این دستها را بال کن ، ای خدای بالها پروازها ، لااقل یک شب مرا خوشحال کن .

از شمایی که وقت گذاشتی مطالب رو خوندی ممنونم ، دوست دارم نظرت رو بدونم پس بی نظر اینجا رو ترک نکنید
دست علی همیشه یار و یاور همتون ![]()

